|
|
|
|
|
کوچههای سامرا، چراغان میلاد کسی است که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام میکند. او میآید و فرشتگان مقرب، با کاسههایی از آب و شکوفه، به چشمروشنی نرجس میآیند. اومیآید و جهان به پیشوازش میشتابد با سبدهایی از یاس سپید. ای موعود دلهای خسته! تو میآیی و روزهای پیرمان، جوانی از سر میگیرند. کجاوه بهار، فرود میآید در کوچههای پر درخت انتظار. بازگرد تا دیوار بلند انتظار، فرو بریزد، تا پنجرهها به سمت روشن ظهورت گشوده شوند و سینهسرخان غریب، بر بام عدالتت ترانه آشنایی سر دهند. ای مسافر سالها! بیتو لحظههایمان در غبار فراموشی مدفون است. بیحضورت، زندگی، تکراری است بیهوده که تیغهای رخوت بر تاروپودمان میزند. تو در کجای زمان پنهان شدهای که ثانیههامان به جستوجویت از پا افتادهاند؟ باز آی که صبر از کف داده و رنجور، کوچههای انتظارت را به مویه نشستهایم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:31 توسط پاپیروس ادیتور
|
|
||