تبليغاتX
پاپیروس
کتاب.نقد.نوشتار. پژوهش و دل نوشته

ارزش فهم و اندیشه از نظر مولانا

فهم و اندیشه یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های انسان و از وجوه تمایز او بر سایر موجودات است. از نظر مولانا انسانیت انسان به اندیشه اوست و اگر اندیشه را از وجود انسان حذف کنیم، جز مشتی استخوان و مواد طبیعی چیز دیگری نخواهد بود.


ای برادر تو همین اندیشه‌ای    مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

به زعم مولانا ملاک ضعف و قدرت جان انسان، فهم و آگاهی اوست. هر اندازه فهم آدمی قوی‌تر باشد، مرتبه وجودی وی بالاتر خواهد بود.


آدمی به گونه‌ای آفریده شده تا توان درک حقایق جهان هستی را داشته باشد. به بیان دیگر خداوند انسان را مجهز به ابزارهای خاص معرفتی نموده که به مدد آنها می‌تواند خود و خدا و جهان را درک کند. ضرورت بهره‌برداری صحیح از این ابزارها به گونه‌ای است که آدمی در برابر آنها مسئولیت اخروی دارد، یعنی در جهان دیگر باید پاسخگوی نحوه بهره‌برداری از قوای ادراکی خود باشد.

حق همی گوید چه آوردی مرا         اندرین مهلت که دادم مر ترا
عمر خود را در چه پایان برده‌ای        قوت و قوت در چه فانی کرده‌ای
گوهر دیده کجا فرسوده‌ای            پنج حس را در کجا پالوده‌ای

هر چندانسان قدرت فهم حقایق عالم هستی را دارد، اما اندیشه او در شناسایی ذات خدا ناتوان است.

از همین جاست که مولانا تفکر در ذات الهی را موجب گمراهی آدمی می‌داند.


زین وصیت کرد ما را مصطفی      بحث کم جوئید در ذات خدا
آن که در ذاتش تفکر کردنی است     در حقیقت آن نظر در ذات نیست

موانع فهم: از نظر مولوی، کوچک‌ترین عامل می‌تواند اختلال در فهم و درک انسان ایجاد کند.

 مولوی همواره تأکید دارد که موانع فهم باید کنار برود. گویی وی بر موانع فهم بیش از عناصر آن تأکید دارد.

 تقلید  یکی از موانع فهم است.

 

چشم داری تو به چشم خود نگر     منگر از چشم سفیه بی‌هنر
گوش داری تو به گوش خود شنو     گوش گولان را چرا باشی گرو
          بی ز تقلید، نظر را پیشه کن    هم به رای و عقل خود اندیشه کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط پاپیروس ادیتور   | 

   دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم                 

 

              دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم    

       وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

 

       شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

       گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

 

       تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

       من مست چنانم که شنفتن نتوانم

 

       چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار

      گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

 

      دور از تو من سوخته در دامن شبها

      چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

 

      ای چشم سخنگو ،تو بشنو ز نگاهم

      دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم.

     

 زمانی این ابیات برایم پر از خاطره بود . یادم میاد اون زمان این شعر را خیلی دوست داشتم چون بیان حال من بود.  

این شعر را به یاد زمانی می نویسم که خیلی جوان بودم شاید ۱۸یا ۱۹ ساله.

 هر چند اصلا دلم نمی خواهد به آن دوران برگردم ، ولی گاهی مرور بعضی خاطرات حس خوبی به آدم میده.   داشتم کتابی را ورق می زدم، آخرکتاب این  شعر را یادداشت کرده بودم. بی اختیار اینجا دوباره نوشتمش و حالا به یاد اون وقت و حال و هوایی که داشتم ،هنوز دوستش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط پاپیروس ادیتور   |